مسأله‌ی انقلاب و جایگاه اکتبر

PDF برای دانلود و چاپ

گفتاری برای بحث در سمینار اکتبر ۲۰۱۷

رفقا پرسشی که ما را بر آن داشته تا به انقلاب اکتبر در صدمین سال آن بپردازیم، این است که این چه انقلابی بود؟ آیا، چرا و چگونه این انقلاب شکست خورد و فرصتی انقلابی از دست رفت؟ و چرا هنوز هم معضل انقلاب کمونیستی حل‌ناشده باقی مانده است.
انقلاب اکتبر مهم‌ترین رویدادی بود در قرن بیستم که اغلب آنانی را که پس از آن به امر انقلاب پرداخته اند، به بررسی یا بازبینی آن واداشته است. برنامه‌ها یا رهنمودهای بسیاری از چپ‌های رادیکال حتا امروزهم بازمانده‌ی آن دوره‌اند: نقش و اهمیت حزب یا شورا یا سندیکا یا کمیته‌های کارخانه، شرکت یا عدم شرکت در پارلمان، مرحله‌بندی سرمایه‌داری و مبارزه‌ علیه امپریالیسم، مدل دو مرحله‌ای انقلاب، مسأله‌ی دهقانی و امر اتحاد طبقه‌ی کارگر با طبقات دیگر از آن جمله‌اند. خودِ «جنبش مارکسیستی» که اوایل دهه بیست سده‌ی گذشته جنبشی وسیع و توده‌‌گیر بود، در برخورد به مسأله‌ی انقلاب اکتبر پاره‌پاره شد. این درگیری‌ها و اختلافات عمیق نظری در مورد انقلاب روسیه را حتا اکنون پس از صد سال در میان خود نیز شاهدیم. بررسی معضل انقلاب اکتبر و جوانب گوناگون آن احتیاج به کاری اساسی دارد و در یک سخنِ کوتاه امکان‌پذیر نیست. این‌جا برای گشایش بحثی سازنده، من تنها به طرح نکاتی بسنده می‌کنم.
امروزهرآن‌که به انقلاب و بدیلی در برابر دنیای سرمایه بیندیشد، دیر یا زود به این پرسش می‌رسد که چرا کار آن انقلاب به این‌جا کشید؟
بسیاری از ما پروردگان خیزش‌ها و مبارزات سال‌های ۱۹۶۸ به بعد هستیم، دوره‌ای که امر و مفهوم انقلاب، مبارزه‌ی جهانی طبقه‌ی کارگر، نفی جنگ، نفی و نقد ساختارهای سرمایه و فرهنگ حاکم و بنای ساختارهایی چون شوراها از نو در دستور روز قرار گرفت. به عنوان مثال جنبش مبارزه‌ی علیه جنگ ویتنام در بسیاری از ما تأثیر فراوانی داشت و آن‌زمان که عناصر و سازمان‌های انقلابی در ایران، رفتن به میان طبقه‌ی کارگر و «کار کارگری» را در دستور روز قرار دادند، این روی‌آوری پدیده‌ای نسبتاً جهانی بود. در پایان آن دوره، ما خود نیز انقلابی را در ایران تجربه کردیم که هرچند در چهارچوب مرزهای خود تنها ماند، اما طبقه‌ی کارگر با کمیته‌های اعتصابات سراسری، تشکیل شوراهای شرکت‌ها و کارخانجات و کمیته‌های زنان کارگر در درون این شوراها، ارگان‌های قدرت خود را آفرید. تأثیر این تجربه را در تحول اندیشه‌های بسیاری از ما نمی‌توان انکار کرد.
اکنون اما امر «انقلاب» نه تنها دیگر روزآمد به نظر نمی‌رسد، بلکه زمانی هم که در خیزش‌های توده‌ای در گوشه‌ای از جهان بر سر زبان‌ها می‌افتد، گویی از مفهوم و محتوی خالی است. برای یافتن پاسخی به چرایی این مسأله نگاه به تجربه‌ی صد سال پیش اهمیت می‌یابد.
برخی از جریانات چپ رویدادهای اکتبر را – با هر نامی که بدان می‌نهند – به تنهایی بسیار تعیین کننده تلقی می‌کنند. هرچند برخلاف فوریه، که قیام خودجوش کارگران و جانفشانی حدود هزار و پانصد نفر بساط تزاریسم را در عرض یک هفته برچید، اکتبر زیر رهبری «کمیته‌ی نظامی انقلابی» انجام گرفت، ولی این کمیته خود، زیر نظر شورای کارگران و سربازان پتروگراد بود و نقشه‌ی قیام نیز از مدت‌ها قبل در نهان و آشکار مطرح می‌شد. و با وجود اینکه بلشویک‌ها پس از بدست گرفتن قدرت، دستگاه دولتی خود را برای سرکوب مخالفان خود بنا نهادند، نگاهی به دوره‌ی انقلابی تا سال ۱۹۲۱ در روسیه و در سطح جهانی نشان می‌دهد که تاریخ پس از آن نیز می‌توانست، چرخش‌های متعددی را به خود گیرد.
انقلاب۱۹۱۷ روسیه در مرکز و در چهارچوب خیزش‌های انقلابی طبقه‌ی کارگر قرار داشت که برای اولین بار در سطحی نسبتا جهانی در جریان بود. چه دیدگاه‌هایی در مورد این انقلاب وجود داشته و دارند؟ آیا بررسی شرایط اجتماعی، نیروهای شرکت‌کننده و دینامیسم حرکت آنان نشان می‌دهد که با فرصتی تاریخی که میان سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۱ فراهم شده بود، امکان داشت سمت و سوی تاریخ تغییر کند و آگر آری تا چه حدودی؟ شرایط جهانی، جنگ، مسأله‌ی دهقانی و صف‌بندی انقلاب، احزاب و تشکل‌های کارگری و توده‌ای و درک از انقلاب کمونیستی چه چیزی را به ما نشان می‌دهد؟ تحول در اندیشه‌ها پس از اکتبر تا کجا به پیش رفته است؟ و ما اکنون کجا ایستاده‌ایم؟

سه دیدگاه‌ کلّی
در پاسخ بدین پرسش که آیا در این دوره‌ی چندساله دریچه‌‌ای تاریخی باز شده بود که جامعه‌ی انسانی می‌توانست مسیر دیگری بپیماید، در کل می‌توان سه دیدگاه را – طبعا با نتیجه‌گیری‌های عملی متفاوتشان – از هم متمایز کرد. نگاهی کوتاه به این پاسخ‌ها (که در برخی نکات باهم تلاقی می‌کنند) شاید مقدمتا بتواند به روشن شدن موضوع یاری رساند.
دیدگاهی که ما بیش‌تر با آن آشنا هستیم، بر این است که آن زمان انقلابی سوسیالیستی ممکن بود، و آن‌جا که استراتژی و تاکتیکِ احزاب و شخصیت‌های رهبری‌کننده (مثل روسیه) درست بود «این انقلاب» پیروز شد و آن‌جا که (مثل آلمان) چنین نبود، انقلاب به شکست انجامید. این دیدگاه بیش‌تر به «استراتژی و تاکتیک» احزاب و رهبران نظر دارد و آن‌جا نیز که از این احزاب و رهبران سرخورده می‌شود، باز اشتباهات یا خیانت‌های رهبران و شخصیت‌های تاریخی عمده می‌گردد. در این تحلیل نقش توده‌های بپاخاسته بسیار کمرنگ است. پل آوریچ که یکی از مهم‌ترین صاحب‌نظران آنارشیسم روسی به شمار می‌رود، به وُلین نویسنده‌ی کتاب بسیار مهم «انقلاب ناشناخته» ایراد می‌گیرد که او جنبه‌های مهم این انقلاب «ناشناخته» را بررسی نکرده و « درباره‌ی جنبش کارگری و دهقانی – به‌غیر از مورد کرونشتاد و اوکرائین – کم سخن»۱ گفته است. در این دیدگاه بررسی تضادهای طبقاتی بیشتر به روبناهای سیاسی محدود می‌شود و بدین‌طریق رابطه‌ی میان علت و معلول از بین می‌رود.
دیدگاه دیگر امکان انقلاب کمونیستی در روسیه را نفی می‌کند و در کل این نتیجه را می‌گیرد که انقلاب کمونیستی در سطح جهانی نیز نا ممکن بود: انقلاب روسیه انقلابی بود در گذار از جامعه‌ی فئودالی به بورژوایی، و هیچ راهی جز گذار جامعه به سوی مدرنیزاسیون سرمایه وجود نداشت.
دیدگاه سومی، امکان تحولی کمونیستی را در آن دوره‌ فراهم می‌بیند، (همانگونه که مارکس پیشترها «تصورش» را می‌کرد) به این صورت که این تحول دینامیسم خاص خود را دارد. گفته می‌شود که انسان‌ها و توده‌های در حال انقلاب اطلاعی از نتیجه‌ی کارشان برای آینده – آن‌گونه‌ که آیندگان یا تاریخ‌نویسان بعدی از آن مطلع‌اند – ندارند. توده‌هایی که برایشان در ۱۹۱۷ صلح، زمین و هشت ساعت کار روزانه، فقط شعار نبود، بلکه به نیروی خود کنترل کارخانه‌ها را بدست می‌گرفتند، زمین‌ها را تصرف می‌نمودند و از جنگ فرار می‌کردند و به قول لنین از رهبران رادیکال‌تر بودند، خود نمی‌دانستند که چه کار تاریخی و تاریخ‌سازی را به انجام می‌رسانند.
به این دیدگاه‌ها در بحث تاریخ تغییر اندیشه‌ها در مورد این انقلاب و دوران انقلابی (اندیشه‌هایی که خود محصول شرایط تاریخی بعد از آن انقلاب هستند، از بلشویسم، آنارکوسنیدیکالیسم، کمونیسم چپ، کمونیسم شورایی تا اپرائیست‌ها یا اوتونومیست‌های ایتالیا و …) بیش‌تر خواهم پرداخت.

انقلابی در گستره‌ی جهانی
اوایل قرن بیستم دو سوم جهان مستعمره یا نیمه مستعمره است. انقلاب اکتبر در مرکز و متن اولین خیزش فراگیر نسبتاً جهانی میان ۱۹۱۶ و ۱۹۲۱ اتفاق می‌افتد. پیشینه‌های این دوره‌ی انقلابی را می‌توان در انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، تشکیل «کارگران صنعتی جهان» IWW در آمریکا، انقلاب مکزیک و ایران از ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱، و قیام هند ۱۹۰۹ چین ۱۹۱۲ و غیره‌ مشاهده کرد که کمتر در پیوندی جهانی باهم قرار دارند. درعین حال که موج اعتصابی همچنان در روسیه، آمریکا و بسیاری از کشورهای اروپا چون آلمان، انگلستان، ایرلند و ایتالیا تا جنگ جهانی اول ادامه دارد.
اما گستره‌ی جهانی و نسبتاً بهم‌بسته‌ی ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۱ را بدین گونه می‌توان ترسیم کرد:، قیام ایرلند ۱۹۱۶، انقلاب آلمان از ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱، جنبش آشغال کارخانه‌ها در شمال ایتالیا در ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰، جنبش اعتصاب عمومی انگلستان در ۱۹۱۹، انقلاب مجارستان ۱۹۱۹، اعتصابات مهم فرانسه از ۱۹۱۹ تا ۲۰ و اسپانیا از ۱۹۱۹ تا ۲۳ و آمریکا در ۱۹۱۹ و مبارزات در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره که یکی از نمونه‌‌های آن در ایران، جنبش جنگل و برقراری جمهوری شوروی در گیلان در ۱۹۲۰ و ۲۱ است.
در جریان جنگ اول جهانی حداقل ۵۰ میلیون نفر در سراسر جهان از میان اقشار تهی‌دست به ویژه از کارگران و دهقانان به سربازی گرفته شدند و این‌گونه در کنار هم تجمع یافتند. اینان در رابطه باهم به ایده‌های نوینی رسیدند و با کارگران و توده‌هایی که به هر طریق به خدمت جنگ گرفته شده بودند، (از کارگران کارخانه‌های اسلحه‌سازی و غیره گرفته تا دهقانان و کارگران در کشورهای اشغالی مثل ایران، که با جنگ و ضبط محصولات و دسترنج‌شان به گرسنگی و مرگ تدریجی گرفتار شده بودند) همراه شدند و همه باهم علیه بهره‌کشی نوین، سرکوب و مصادره‌ وسایل معیشت به مبارزه برخاستند. این مبارزه در برابر سرمایه و جنگی که به راه انداخته بود، عامل متحد کننده‌ای بود که خیزش‌های جهانی پس از ۱۹۱۶ را به هم پیوند می‌داد.
نخست نگاهی به دو مسأله‌ی مهم در رابطه با این دوره‌ی انقلابی، جنگ و مسأله‌ی دهقانی که بسیاری هر دو را به گونه‌ای هم عامل و هم مانع انقلاب می‌بینند، می‌اندازیم.

از جنگ جهانی به جنگ داخلی علیه انقلاب
نگاهی کوتاه به آمار جنبش‌ها و اعتصابات کارگری و اوج‌گیری آن‌ها پیش از جنگ جهانی اول نشان می‌دهد که بی‌تردید شروع این جنگ «پیش از هرچیز علل درونی» داشت، یعنی تهدید انقلابی از طرف کارگران در کشورهایی که وارد جنگ شدند. از جرج پنجم پادشاه انگلیس نقل می‌کنند که گفته بود: «خدا را شکر بخاطر جنگ، که ما را از انقلاب حفظ کرد.» حتا باید پرسید که آیا یکی از انگیزه‌های مهم ورود آمریکا به جنگ در سال ۱۹۱۷، تلاش برای نابود کردن سازمان «کارگران صنعتی جهان»IWW و پیشروان مبارزه کارگری در آمریکا نبوده است؟
با شروع جنگ جهانی، لنین و هم‌نظرانش در آن پیدایی امکان و امید انقلاب را یافتند و با شعار تبدیل آن به جنگ داخلی برعلیه بورژوازی خودی به تبلیغ پرداختند. صحت این پیش‌بینی را فرار روزافزون سربازان از جنگ و مبارزات کارگران و توده‌های جنگ‌زده علیه آن، به ویژه از سال ۱۹۱۶ به وضوح نشان داد. اما برای لنین روشن بود که انقلاب و بدست گرفتن قدرت از طرف بلشویک‌ها تنها پیش از رسیدن قدرت‌های بزرگ متخاصم به صلح باهم، امکان‌پذیر است.
پس از اکتبر و با پایان جنگ، ضدانقلاب در سطح جهانی به بلشویسم اعلان جنگ داد و با شروع جنگ داخلی در روسیه تمام امیدها به ادامه‌ی انقلاب از جانب کارگران نقش برآب شد. جنگی که به عنوان جنگ جهانی اول آغاز شده بود، در ادامه به صورت جنگ داخلی بر علیه انقلاب ادامه پیدا کرد. چنین جنگی علیه انقلاب در آلمان نیزاز اواسط ۱۹۱۹ آغاز شد. انقلاب مارس ۱۹۲۰ در آلمان که بدنبال اعتصابات توده‌ای در سراسر کشور در منطقه «روهر» به وقوع پیوست، و با شرکت توده‌ای کارگران برای دوره‌ای کوتاه امکان و امید انقلابی سوسیالیستی را زنده نمود، به شکست ارتش سرخ کارگران که حدود هشتاد هزار نفر عضو داشت انجامید و از طرف ارتش، حکومت حزب سوسیال دمکرات‌ها، و ترور سفید به خون کشیده شد.۲ و بدین گونه بزرگترین خیزش و انقلاب توده‌ای، که آلمان تاکنون پس از جنگ‌های دهقانی به خود دیده است، شکست خورد و یکی از بزرگترین فرصت‌های انقلابی از دست رفت. در ایتالیا در برابر جنبشی توده‌‌ای و پایدار که از سال ۱۹۱۹علیه گرانی شروع شد و در ادامه به سازمان‌دهی کارگران کشاورزی و تصرف کارخانه ‌ها انجامید، ضدانقلاب فاشیستی خود را سازمان داد و با بر سر کار آمدن موسولینی در ۱۹۲۲ دریچه‌ی تاریخی، که به سوی تحولی انقلابی در اروپا گشوده شده بود، بسته شد. (در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره نیز این امر مصداق داشت. کودتای رضاخان در ایران و شکست جنبش جنگل نیز که امری نه ملی بلکه بین‌المللی بود، پایان این دوره‌ی تاریخی را رقم زد.)

درک از «مسأله‌ی دهقانی»
روشن است که در آن‌زمان امر انقلاب با «مسأله‌ی دهقانی» پیوند داشت. اما چه‌گونه؟ به نظر می‌رسد بدون جنبش دهقانی این انقلاب به موفقیت نمی‌رسید. پاول ماتیک می‌نویسد: «انقلاب روسیه همزمان، انقلابی بورژوایی، پرولتری و دهقانی بود، اما این آخری بود که نقش تعیین‌کننده داشت و انقلاب را به عنوان یک کل به موفقیت رساند.»۳ از طرف دیگر علت ناکامی انقلاب سوسیالیستی در روسیه را بسیاری در مسأله‌ی دهقانان می‌بینند: می‌گویند در برابر حدود ۸۵ درصد مردم که «دهقان» بودند ۳ میلیون کارگر صنعتی نمی‌توانستند نقشی مهم بازی کنند!
اما کمی در ماهیت مساله دقیق‌تر شویم. مارکس در ده سال آخر عمرش از زاویه‌ی دیگری به مسأله‌ی دهقانان روسیه نگاه می‌کرد. و این زاویه‌ای برخلاف دید مارکسیست‌های بعدی روسیه بود. درک مارکس در این مورد بعدها کاملاً از نظر پنهان ماند و یا بهتر است گفته شود که پنهان نگهداشته شد. امروزه ما می‌دانیم که او بسیار به دنیای غیراز غرب می‌پرداخت (نگاه کنید به مطالعات و یادداشت‌های فراوان او مثلاً در مورد زمینداری در ایران۴) و در نتیجه‌ی آن، او نظرش را در کتاب کاپیتال که «کشور توسعه‌یافته تر [انگلستان] به کشورهایی که کمتر توسعه‌یافته‌اند، فقط تصویر آینده‌شان را نشان می‌دهد.» بعدها در ترجمه‌ی فرانسوی کتاب که برای او «ارزش علمی مستقلی از متن اصلی» داشت، کنار گذاشت و این کشورها را به «کشورهایی که در مسیر صنعتی از پیِ آن می‌آیند» محدود کرد. او در مورد دهقانان نیز مشخصاً در سال ۱۸۷۷ نوشت که «کشورهای اروپای غربی» همین تکامل انگلستان را طی خواهند کرد.(نک. به سرمایه، جلد یکم، ترجمه‌ی حسن مرتضوی ص. ۲۰ و ۲۶) او با کار و تحقیق طولانی در مورد روسیه و سایر نقاط جهان، نظر پیشین‌اش را که انکشاف کاپیتالیستی تنها راهی است که در سطح جهانی وجود دارد، به کنار گذاشته بود و این را در مورد روسیه مشخصاً چنین بیان می‌کرد: آیا آبشين روس، یا میر و یا کمون دهقانی- اين شکل مالکيت اوليه‌ی دسته‌جمعىِ زمين – ميتواند بلاواسطه به شکل عالى، يعنى به شکل کمونيستى مالکيت زمين مبدل گردد، يا آنکه بر عکس بايد بدوا همان جريان تجزيه‌اى را بپيمايد که مختص سير انکشاف تاريخى در غرب است؟ پاسخ او بدین پرسش در مقدمه‌ی روسی مانیفست در سال ١٨٨٢ چنین بیان شده است: «اگر انقلاب روسيه علامت شروع انقلابی پرولتری در غرب شود، به‌نحوى که هر دو يکديگر را تکميل کنند، در آن صورت مالکيت ارضى اشتراکى کنونى روسيه ميتواند منشاء تحولی کمونيستى گردد.» و لذا «یا عنصر مالکیت خصوصی آن بر عنصر اشتراکی‌اش غلبه خواهد کرد و یا این یکی بر آن دیگری؛ همه چیز بستگی به محیط تاریخی دارد.»۵ و تنها در درون این «محیط تاریخی»، یعنی با انقلاب در غرب بود، که این مالکیت اشتراکیِ در حال بحران می‌توانست به تحولی کمونیستی منجر شود. درک این «دوگانگی درونی» است که ما را از افتادن به رومانیسم دهقانی برحذر می‌دارد. رزا لوکزامبورک نیز در کتاب مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی در سال ۱۹۰۸ بخشی را به کمون دهقانی روسیه اختصاص داد (ترجمه‌ی فارسی در گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورک، به کوشش پیتر هودیس و … ترجمه‌ی حسن مرتضوی ص ۱۳۵ تا ۱۴۴) و تناقض‌های درونی آن را به تصویر کشید: مساحت این زمین‌ها که برخلاف پروس، به عنوان مالکیت مشترکِ واگذارناپذیر و گروناپذیر در اختیار کل کمونته‌ها گذاشته شده بودند، در روسیه‌ی اروپایی در دهه‌ی ۱۸۹۰ در حدود ۱۳۱ میلیون دساتین در برابر ۸۸ میلیون دساتین املاک خصوصی اشرافیت بود. در این میرها «هفتاد در صد از دهقانان از قطعه زمین تخصیص‌داده شده، تنها می‌توانستند با حداقل وسیله‌ی معاش گذران کنند و فقط ۹ درصد دهقانان بودند که بالاتر از نیازهای خود می‌توانستند مازادی به بازار ببرند.» لوکزامبورک می‌نویسد «در قلب کمونته‌ی دهکده که رسما بر برابری و مالکیت اشتراکی استوار بود، تقسیم‌بندی آشکار به طبقات رشد کرد» و تمایل دهقان روسی «که توسط هم‌کمونته‌های خویش در خدمت استبداد تزاری با ترکه کتک می‌خورد» به فرار از «زنجیر آهنین گرسنگی» و «جنهم کمونیسم زراعی» شروع گردید.
میر از ترکیب خانوارهای دهقانی تشکیل می‌شد که بیش‌تر برای مصارف خود تولید می‌کردند. مالیات‌ پرداختی به دولت از طرف تک‌تک خانوارهای دهقانانی صورت نمی‌گرفت، بلکه میر مسئولیت پرداخت مالیات جمعی را برعهده داشت و بدین گونه میزان پرداختی خانوارهای فقیر تر کمتر بود و میزان درآمد اعضای میر به همدیگر نزدیک‌تر می‌‌شد. در میردهقانان فقیر، متوسط و غنی نیز وجود داشتند، اما این امر بر خلاف انتظار مارکسیست‌های روسی به تضاد درونی میان این دهقانان نمی‌انجامید. به طور مثال پس از اکتبر مبارزه‌‌ی بلشویک‌های چپ در روستاها که به توسط «کمیته‌های دهقانان فقیر» علیه‌ دهقانان ثروتمند به جریان افتاد، هرگز کارساز نشد.
قحطی در روسیه (۱۸۹۱/۹۲) که باعث شد پس از آن بین ۳۰ تا ۶۰ درصد از خانواده‌های دهقانی میر را ترک کنند، لنین را به این تصور نزدیک کرد که میرها از بین می‌روند. او در اثر مهمش بنام «توسعه‌ی سرمایه‌داری در روسیه» که اغلب به عنوان نظر نهایی او دیده می‌شود – در حالی‌که بعدها آن را در اثر رخدادها تا حد زیادی تغییر داد – تلاش نمود تا نشان دهد که برخلاف تصور نارودنیک‌ها، سرمایه‌داری در روسیه کاملاً حاکم شده است. در این کتاب در مورد میر، که آن زمان چهار پنجم زمین‌های زیر کشت روسیه‌ی اروپایی را در بر می‌گرفت، تقریباً سخنی به میان نمی‌آید. لنین بدین نتیجه می‌رسد که دیگر ۵۱ در صد مردم روسیه مزدبگیر شده‌اند و تقسیم طبقاتی میان دهقانان ثروتمندِ سرمایه‌دار و کارگران کشاورز در روستاها تا حدود زیادی پایان یافته است. او حتا در ماه مارس ۱۹۰۵ در مقاله‌ی با عنوان «انقلاب به‌گونه‌ی ۱۷۸۹ یا ۱۸۴۸؟»، (لنین، مجموعه‌ی آثار، جلد هفتم) نوشت که «در روسیه تنها بقایای کمی از فئودالیسم وجود دارد.». هر چند لنین بعدها به این نتیجه رسید که در ارزیابی خود از گسترش سرمایه‌داری در روستاها اغراق کرده است، اما مهم این است که دنیای میر نمی‌توانست در تفکرات لنین، چه آن زمان و چه بعدها جایی داشته باشد.۶ رزا لوکزامبورک نیز در سال ۱۹۰۸ بر این نظر بود که انقلاب ۱۹۰۵و «اصلاحات ارضی» ۱۹۰۷، واپسین بقایای بندگی و کمونته‌‌ را که به طور مصنوعی توسط تزاریسم حفظ شده بودند، نابود کرده است.
میرها هم سال ۱۹۰۵ و هم در سال ۱۹‍۱۷ در مرکز مبارزات دهقانی قرار داشتند و مصادره و تقسیم زمین‌ها را به عهده گرفتند. اوج این مبارزات اکتبر بود. و فرمان بلشویک‌ها در باره‌ی زمین که در‌ مجموع، برنامه‌ی سوسیال‌رولوسیونرها بود، در‌ واقع کاری را که دهقانان از پیش انجام داده بودند، برسمیت می‌شناخت. در سال‌های۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ میر دهقانی به بالاترین وسعت تاریخی خود رسید. دهقانان دوباره به آن بازگشتند و این به نوعی تولد دوباره‌ی میر بود. در زمان شروع جنگ داخلی ۹۰ در صد دهقانان در چهارچوب میر زندگی می‌کردند. با سیاست بلشویک‌ها در مورد دهقانان و با تشدید جنگ داخلی که در اثر آن همچنین زمین‌های پرحاصل بخشا بدست ترور سفید افتاد، محصولات کشاورزی با نایابی روبرو شد. ۵ میلیون نفر در اثر گرسنگی و۴ میلیون نفر در جنگ داخلی به هلاکت رسیدند. بسیاری به دهات باز گشتند تا بتوانند به زندگی ادامه دهند. از سه میلیون کارگر کارخانه که در سال ۱۹۱۷ در سمت پرولتری «انقلاب دوگانه» قرار داشتند، در سال ۱۹۲۲ بیش از یک میلیون و دویست هزار نفر باقی نمانده بودند. مبادله در روستاها، پس از نپ (سیاست جدید اقتصادی) بلشویک‌ها، آزاد گردید. لورن گلدنر به لنین ایراد می‌گیرد که او این اقتصاد مبادله‌ی درونی در میر را با سرمایه‌داری یکی دانسته است.(نک. به منبع مورد اشاره در پاورقی ۶)
اما نگاهی به فراتر از مورد روسیه یا ایتالیا، این سئوال را پیش می‌آورد که چرا در آن‌جا هم که مساله دهقانی مانعی نبود، مثل انگلستان، کارگران دست به انقلاب نزدند؟ آیا تصور مانع بودن «مساله‌ی دهقانی» ما را از موضوع اصلی دور نمی‌کند که در آن‌زمان توده‌های کارگران نیز در کل خواستار انقلاب نبودند و انقلاب کمونیستی در «دستور روز» نبوده است؟ اما فاکتورهای دیگر چه بودند؟ این امری روشن است که بسیاری از پیشروان کارگری در غرب و به ویژه زیر نفوذ سوسیال دمکراسی قویاً متقاعد بودند که فعلاً «مرحله‌ی انقلاب سوسیالیستی» فرا نرسیده است. از طرفی دیگر نیز، ارتجاع با همراهی سوسیال دمکراسی توانست با جنگ داخلی علیه طبقه کارگر و کشتار و مثلاً در آلمان با به توپ بستن بیش از ۵ هزار نفر از کارگرانِ انقلابی، نفس انقلاب را بگیرد.
در دنیای کنونی ما دیگر با مسأله‌ی دهقانی و «امر اتحاد کارگران با دهقانان» روبرو نیستیم. در سطح جهانی از سال ۲۰۱۰ تعداد ساکنین دهات از تعداد شهر نشینان کمتر شده است. اما امروزه «مسأله‌ی زمین» به صورت مصادره و تصرف آن از جانب سرمایه‌ و کنسرن‌های بین‌المللی برای کشت و استخراج و معادن و «مسأله‌‌ی مسکن» برای میلیاردها مردم است، که همچنان از مهمترین مسایل انقلاب آتی است؛ مسائلی که از زاویه‌ی آن‌ها می‌شود تضاد میان شهر و ده، تغذیه‌ی انسان‌ها، محیط زیست و امپریالیسم را بررسی کرد.

نگاه به انقلاب کمونیستی
نگاه بلشویک‌ها به انقلاب سوسیالیستی به نوعی سوسیالیسم از بالا بود. آن‌ها در درس‌گیری از انقلاب بورژوایی فرانسه، خود نیز به عمل و ترور ژاکوبنی اعتقاد داشتند و به قول لنین، بازنمای «ژاکوبن‌هایی بودند که به طور ناگسستتنی با سازمان پرولتاریا پیوند یافته‌اند.» درک آنان از انقلاب سوسیالیستی بنوعی برگردان انقلاب بورژوایی بود، این بار به‌رهبری حزب «طبقه‌ی کارگر». رزا لوکزامبورگ – هرچند با درک خاص حزبی خود از «آموزش توده‌ها» – به لنین ایراد می‌گیرد که «می‌گوید: دولت بورژوایی ابزار سرکوب طبقه‌ی کارگر و دولت سوسیالیستی ابزار سرکوب بورژوازی است. این گفته تا حد معینی فقط وارونه کردن دولت سرمایه‌داری است. این دیدگاه ساده‌انگارانه، اساسی‌ترین نکته را نادیده می‌گیرد: حکومت طبقاتی بورژوایی نیازی به آموزش و تربیت سیاسی کل توده‌های مردم – دست کم فراتر از حد و مرزی محدود- ندارد. اما این امر برای دیکتاتوری پرولتاریا عنصری حیاتی است. همان هوایی است که بدون آن قادر به زندگی نیست.» (گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورک، ترجمه مرتضوی، ص ۴۱۰) درک لنین از سوسیالیسم و «گذار به آن» را در کتاب دولت و انقلاب او، به روشنی می‌توان چنین خلاصه کرد: او پست آلمان را از قول «یکی از سوسیال دمکرات های تیزهوش آلمانی در سالهای هفتاد سدهٔ گذشته» بدرستی «نمونه یک دستگاه اقتصادی سوسیالیستی» می‌‌بیند، که به‌شیوه‌ی انحصار دولتی سرمایه‌داری سازمان یافته است. و اگر ما « سرمایه داری دولتی» را با «دولت شوراها» جایگزین کنیم، آن‌وقت همه‌ی شرایط سوسیالیسم را داریم. (نک.به: «بیماری کودکی در کمونیسم»)
طبیعی بود که در این اندیشه لغو کارخانه که محصول سرمایه‌داری (همان‌گونه که خانواده محصول جامعه‌ی طبقاتی) است، جایی ندارد، بلکه بنای کار بر اداره‌ی «کارخانه‌ی سوسیالیستی» و سازماندهی «کار سوسیالیستی» است. کتاب معروف «شوراهای کارخانه در روسیه، مبارزه بر سر کارخانه‌ی سوسیالیستی» اثر پانکراتوا، که یکی از منابع مهم بلشویکی در مورد شوراهای کارخانه بود، در بخش تاریخی خود مبارزه کار و سرمایه را از کارخانه‌ی رعیت‌داری تا کارخانه‌ی سرمایه‌داری دنبال کرده و در نهایت به کارخانه‌ی سوسیالیستی می‌رسد.۷
در مورد دولت شوراها، کمون پاریس از جمله، الگویی بود برای لنین که در کتابش «دولت و انقلاب» به آن می‌پردازد. درست است که مارکس کمون پاریس را چند روز قبل از شکست آن، «حکومت طبقه‌ی کارگر» خوانده بود. و این البته بر اساس اطلاعاتی بود که او از اولین اعلامیه‌‌ی کمیته‌ی مرکزی گارد ملی در مورد کمون کسب کرده بود. اما او در قید این نوشته مبارزه‌ جویانه‌اش که در هیجان رویدادها نوشته شده بود، باقی نماند. و با جمع‌آوری پیگیر فاکت‌ها در مورد ماهیت کمون (که در میان آثار منتشرنشده اش وجود دارند) و پنج سال بعد با پرداختن پیگیر به عملی‌شدن ترجمه‌ی کتاب لیساگاره درباره‌ی کمون، نشان داد که او به این دید رسیده است که مدیریت کمون اساساً یک ارگان خرده بورژوایی بود. او در نامه‌ای به دوملا نیون‌هاوس همین را تکرار کرد که «کمون، که اکثریت آن به هیچ‌وجه نه سوسیالیستی بود و نه می‌توانست باشد…» (نامه به تاریخ۲۲ فوریه ۱۸۸۱ جلد ۳۵ مجموعه‌ی آثار به آلمانی ص ۱۶۰)

توده‌ها و رهبران
در برخورد به انقلاب روسیه ما با ادبیاتی وسیع در مورد شرایط آن دوره، مبارزه‌ی احزاب از حزب بلشویک گرفته تا انارکوسندیکالیست‌ها، شوراهای کارگران و دهقانان و کمیته‌های کارخانه و غیره روبرو هستیم، اما بنا بر اذعان بسیاری از آنانی که در مورد این انقلاب نوشته‌اند، تاریخ توده‌ها هنوز نانوشته باقی مانده است، هرچند که خود نیز ناچار بوده‌اند تنها به رهبران یا به تشکل‌های آن زمان بپردازند. (نک. به ص. ۸ پیشگفتار کتاب ارزنده و خواندنی «کمیته‌های کارخانه در انقلاب روسیه»، نوشته‌ی شکوفا دشتستانی، شراره گرامی و کهزاد معین، ناشر: پژوهش کارگری ۱۹۹۶)
رابطه‌ی رهبران این انقلاب‌ها با توده‌ها، رابطه‌ای بود حاکی از عدم اعتماد. پاول ماتیک از نظریه‌پردازان کمونیسم شورایی این امر را چنین بیان می‌کند: «نوشته‌های لنین اغلب علیه رهبران خائن، ضدانقلابی‌ها، اپورتونیست‌ها و رویزیونیست‌هاست. با این که این امر به خودی خود ایرادی ندارد، اما این پرداختن تنها به جریان‌های جنبش سوسیالیستی یا ظاهرا سوسیالیستی غریب به نظر می‌آید. برای لنین توده‌ی کارگران و دهقانان و همچنین تلاش‌های اجتماعی آنان تنها پس‌زمینه‌‌های بدیهیِ مبارزه‌ی سیاسی است، با هدف رهبری انقلاب آتی. با اینکه بدون توده‌ها انقلاب ممکن نیست، اما برای او مسلم بود که توده‌ها به تنهائی قادر به انقلاب نیستند. و چون اینان به رهبری سیاسی نیاز دارند، بنابراین وجه تعیین کننده‌ی انقلاب نه توده‌ها، بلکه حزب رهبری‌کننده و رهبری این حزب است.»۸ لذا مبارزه‌ی سیاسی در‌ واقع، جذب این توده‌ها به زیر رهبری انقلابی است. و از آن‌جا که توده‌ها هرچند با پای خود ولی در کل با کلّه‌ی بورژوازی یا رهبران منحرف و خائن در حرکت‌ اند، لذا جهت اصلی مبارزه تغییر دادن آگاهی آنان و جذب آنان به سمت رهبری راستین است.
تروتسکی در مورد حزب بلشویک، از «ترس آن از توده‌ها» صحبت می‌کند و این اساساً در مورد همه‌ی رهبران احزاب سوسیال دمکرات صادق بود؛ آنان به پروسه انقلاب اعتمادی نداشتند و در بهترین حالت درمورد مدل‌های مختلف با هم مناقشه می‌کردند و در بدترین حالت به کمک ماشین دولتی خیزش‌های توده‌ها را سرکوب می‌نمودند. نقش خود تروتسکی در سرکوب شورش کرونشتاد بسیار برجسته است. او در کتابش بنام «انقلابی که بدان خیانت شد» سوسیالیسم را نه پروسه‌ی رهایی توده‌ها بلکه تسریع صنعتی شدن می‌بیند: «سوسیالیسم حقانیت خود را به پیروزی نه در صفحات کتاب سرمایه، نه در زبان دیالکتیک… بلکه به زبان آهن و سیمان و الکتریسته ثابت نمود.»۹
در مقایسه‌ی نظرات رهبران در آن دوره، با ابتکارات، ایده‌ها و آزمون‌های سازمانی توده‌های بپاخاسته (مثل کمیته‌های اعتصابات سراسری، شوراها، کمیته‌های کارخانه و غیره) می‌توان در مجموع گفت که نظریات رهبران از این ابتکارات عقب‌تر بودند.

امر تولید – شوراها و کمیته‌های کارخانه
اما آیا شوراها یا کمیته‌های کارخانه آلترناتیو بودند و ارگان‌های قدرت کارگری؟ یا آن‌ها نیز اغلب از اعضای احزاب تشکیل شده و از طرف این احزاب رهبری می‌شدند؟ با نظرداشت این نکته که شوراها خود ایستا نبوده و پروسه‌‌‌‌ی رهایی کارگران را دربرداشتند و با پیشروی جنبش رادیکالیزه می‌شدند، نگاهی کوتاه به آن‌ها در مورد روسیه می‌اندازیم. در شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان در انقلاب ۱۹۱۷، نمایندگان و افراد غیر حزبی نادر بودند. این در مورد کمیته‌های کارخانه نیز که فقط از کارگران تشکیل می‌شدند و گاهی اوقات در برابر دستورات ضدکارگری شوراهای نمایندگان می‌ایستادند و کنفرانس‌های خاص خود را داشتند، صادق بود. در اولین کنفرانس کمیته‌های کارخانه‌های پتروگراد در ۳۰ ماه مه ۱۹۱۷ از ۴۲۱ نماینده ۳۳۵ نفر به قطعنامه‌ی پیشنهادی لنین و زینوویف رأی دادند ودر نتیجه نیز شورای مرکزی کمیته‌های کارخانه‌های پتروگراد که در این کنفرانس تشکیل شد، در دست بلشویک‌ها بود. (کتاب «شوراهای کارخانه در روسیه»، پانکراتوا، ص ۱۸۳). یکی از دغدغه‌های اصلی کمیته‌های کارخانه که همزمان با انقلاب فوریه ۱۹۱۷ تشکیل شده و بر کنترل کارگری پای می‌فشردند، پابرجا نگهداشتن تولید (در چه چهارچوبی؟) و جلوگیری از خرابکاری سرمایه‌داران بود. آن‌ها در تناقض میان تولید برای مصرف مردم و تولید برای انباشت سرمایه مبارزه می‌کردند (معلوم بود که خواست و عمل نفی کارِ سرمایه‌دارانه در میان کارگران نمی‌توانست هواداران زیادی داشته باشد.) از طرف دیگر در تابستان ۱۹۱۷ گرانی و تورم به چنان حدی رسید که تمامی اثر افزایش مزدها را که پس از انقلاب فوریه بالا رفته بودند از میان برد. لذا عملکرد اتحادیه‌ها را که چانه‌زنی در مورد مزدها در کل یک صنعت بود، بشدت ضعیف کرد و با بحران اقتصادی – که نشان داد موضوع كلیدی ادامه یافتن صنعت و تلاش برای تنظیم تولید است – کمیته‌ها رو آمدند. در این شرایط گرایش‌هایی در میان رهبران کمیته‌ها برتری پیدا کرد که حتا «به منظور رویارویی با بلواهای اقتصادی اواخر ۱۹۱۷ و ۱۸ بسیار بیشتر از رهبران بلشویکی بر تنظیم مركزی اقتصاد پای می‌فشردند. … و در واقع نیز بسیاری از رهبرانشان سرانجام به‌كسوت مدیران دستگاه اقتصادی شوروی درآمدند.»۱۰
پل آوریچ انگیزه‌ی جنبش كمیته ی كارخانه را (که توسط فعالان آناركوسندیكالیست درون خود جنبش كمیته‌های كارخانه در سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ از قبیل گرگوری ماكسیموف نیز جمعبندی شده است) چنین خلاصه می‌کند: «رویای ساختن یک جامعه‌ی خودمدیریتی كارگری از پائین به بالا بر بنیاد كمیته‌های كارخانه.»
پس از انقلاب اکتبر شعار «تمام قدرت به دست شوراها» به یک فرمان «در مورد کنترل کارگری» تنزل پیدا کرد. ولی به زودی خود کنترل کارگری نیز که در عمل به دخالت کارگران در امور کارخانه می‌انجامید و با تولید در چهارچوب سرمایه‌داری در تناقض بود به‌عنوان ایده‌ی آنارشیستی کنار گذاشته شد و به ملی کردن صنایع روی آورده شد: از کنترل کارگری به‌ سمت (به‌قول لنین) «مدیریت کارخانه‌ها به وسیله‌ی کارگران»؛ چیزی که در عمل هرگونه شرکت مستقیم کارگران را در تعیین شرایط کار و تولید از آنان سلب می‌کرد. این پروسه مدتی به طول انجامید و از طرق غیر مستقیم، با کنترل کارخانه‌‌ و تولید به وسیله‌ی اتحادیه‌ها به سرانجام رسید. خود این‌ اتحادیه‌ها نیز در نهایت به ارگان‌های کنترل کار و کارگران از طرف دولت تبدیل شدند.
اما رهبران این کمیته‌ها خود نیز در این پروسه نقش داشتند. مثل بسیاری از بلشویک‌ها در کارخانه‌ها، كادرهای كارگری در كمیته‌های كارخانه نیز از عملکرد دولت بلشویکی به این دلیل كه «فرصتی برای مدیریت و تنظیم كارآمد اقتصاد در جهت منافع همه به یک شیوه‌ی عقلانی» فراهم میكند، حمایت می‌کردند.(نک. به کمیته‌های کارخانه، انتشارات پروسه) بنابراین بی‌سبب نبود که این رهبران دیگر نمیتوانستند زبان گویای خواستهای كارگران علیه مدیریت باشند. از این روی بسیاری از كارگران از كمیته‌های كارخانه، كه اكنون به نظر می‌رسید رفتاری مثل رؤسای سابق دارند، رویگردان شدند و سازمان‌های «مستقل» جدید كارگری را بنیاد نهادند.

مروری بر تحول اندیشه‌ها در مورد انقلاب
گفتیم که مارکسیسم به عنوان جنبشی توده‌ای در سال‌های بیست سده‌ی گذشته، بر سر انقلاب روسیه پاره‌پاره شد. اما پس از آن نیز بحث بر سر انقلاب به ویژه در دوره‌های انقلابی، اندیشه‌های نوینی را پرورش داد. طبیعی است که این تحول اندیشه‌ها برپایه‌ی پویایی مبارزه‌ی طبقاتی و تحولات اجتماعی جریان داشت.
از درون خود این انقلابات گرایشی سربرآورد که به «کمونیسم چپ» معروف شد که هنوز نیز از مهم‌ترین بازمانده‌های نظری آن دوران بشمار می‌رود. این گرایش، از پانه کوک گرفته تا بوردیگا در غرب و «گروه کارگری» میازنیکوف در روسیه بر این نظر بودند که در روسیه اتحاد دهقانان و کارگران امکان انقلاب دوگانه را فراهم ساخته است. اما در غرب کارگران به علت اینکه دهقانان صاحب زمین شده بودند، تنها بودند. به نظر اینان لنین و تروتسکی استراتژیست‌های بزرگی بودند، اما عمل و تئوری‌شان راه را برای سازمانیابی ضدانقلاب گشود. سنتز کمونیسم چپ سوویت‌های روسیه (شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان)، کمیته‌ها یا شوراهای کارخانه به عنوان مکمل این سوویت‌ها، تئوری انقلاب دوگانه و توضیح روسیه بر اساس آن است. درک این گرایش بر این اساس استوار بود که روسیه به سرمایه داری گذر کرده است. و پروسه‌ی آن را چنین توضیح می‌داد: برنامه‌ی تصرف زمین‌ها توسط دهقانان (که زیر فرمان ملی کردن زمین‌ها عملی شد) و برنامه‌ی تصرف و دولتی‌کردن سرمایه‌های بزرگ توسط بلشویک‌ها و کارگران کارخانه‌های بزرگ (زیر فرمان ملی کردن) تحت نام انقلاب دوگانه جلوی دینامیسم انقلابی را سد کرد و بجای گسترش قدرت انقلاب در جهت شکستن رابطه سرمایه و گسترش جهانی آن، به پایه‌ای برای مدرنیزاسیون کاپیتالیستی بدل شد.
سرکوب و نابودکردن شورای کرونشتاد توسط دولت بلشویکی را می‌توان به نوعی پایان کمونیسم چپ در شکل «جنبشی توده‌ای» تلقی کرد.
کمونیسم شورایی با نقد پایه‌ای تر حزب لنینی و شعار «انقلاب اجتماعی کار حزب نیست!» بلکه کار خود طبقه‌ی کارگر است، و نگاهی دیگر به تولید و توزیع کمونیستی و بویژه با بازگشت به مارکس و پرداختن به تئوری او در مورد بحران و فروپاشی سرمایه، گامی فراتر نهاد. درک این گرایش در مورد روسیه اما همان درک «انقلاب دوگانه» و «سرمایه داری یا سوسیالیسم دولتی در روسیه» بود. کمونیست‌های شورايی، شورا را به نوعی جایگزین حزب کردند، با این تفاوت که شوراها به‌عنوان «تنها سازمان‌های انقلابی طبقه‌ی کارگر» به انقلاب آتی طبقه‌ی کارگر محول شدند. درک این گرایش از خود «طبقه کارگر» نیز تغییر چندانی از درک حزبی از طبقه‌ی کارگر نکرد. پاول ماتیک در سال ۱۹۷۵ با رد نظر کسانی که به دنبال مبارزات آتونوم کارگری به درک جدیدی از طبقه‌ی کارگر – به‌مثابه پدیده‌ای تاریخی و همواره در حال دگرگونی- رسیده بودند و متد بررسی «ترکیب طبقه‌ی کارگر» را در دستور داشتند، نوشت: علت عدم تبدیل جنبش کارگری سنتی به جنبش انقلابی «نه در رهبری این جنبش از طرف کارگران متخصص، بلکه در رشد نامنتظره‌ی توانمندی سرمایه و قدرت آن نهفته است. کارگران، ناتوان از انقلاب سعی کردند [همه؟] تا آن‌جا که ممکن است در درون سرمایه‌داری جا خوش کنند. … و این دیگر نه خود کارگران، بلکه به اصطلاح نمایندگان آنان در سندیکاها و پارلمان و حتا در احزاب به اصطلاح انقلابی بودند که تئوری و عمل جنبش کارگری و بدین وسیله رفتار طبقه‌ی کارگر را تعیین می‌کردند.»۱۱
در دوره‌ی انقلابی سالهای ۶۸ به بعد، مسأله‌ی انقلاب و انقلاب اکتبر بار دیگر به موضوع مهمی بدل شد. از جمله جریاناتی که از زاویه‌ای تازه به این موضوع پرداختند، اپرائیست‌ها یا آتونومیست‌های ایتالیا بودند. سرجی بولونیا در کتاب خود بنام «ترکیب طبقه‌ی کارگر و مسأله‌ی سازمان»۱۲ دوره‌‌ی مبارزه را از سال ۱۹۰۵ تا شکست اعتصاب عمومی انگلستان در ۱۹۲۶ ارزیابی می‌کند. به نظر بولونیا نقد کمونیسم چپ و آنارکوسندیکالیسم از مدل انقلاب بلشویکی تنها برگردان مدل تشکیلاتی بلشویکی بود و نه تحلیل طبقاتی، تحلیلی که باید بررسی ترکیب خود طبقه‌ی کارگر را نیز در بر گیرد.
او نقص جنبش شورایی را در ایدئولوژی شورایی می‌بیند، با خواستهای خود مدیریتی و کنترل کارگری. این ایده‌ها از خواست‌های کارگران متخصص برخاسته بود که خود نیز چنین ارگان‌هایی را برای این هدف سازماندهی می‌کردند. اما تایلوریسم و فوردیسم، این پیشاهنگان کارگری را از میان برداشت. (این‌جا باید توجه داشت که در آن‌زمان ایده‌ی تایلوریسم در روسیه در میان دانشجویان هوادار پیشرفت، محبوبیت زیادی داشت و لنین به صورتی مثبت بدان می‌نگریست. اما قرار دادن تایلوریسم و فوردیسم در کنار هم و نادیده انگاشتن تفاوت‌های این دو، مشکل آفرین است و در مورد خاص روسیه نیز این امر جای سئوال دارد: مثلاً باید توجه داشت که تعداد کارگران صنعتی در روسیه از ۳ میلیون و هفت‌صد هزار نفر در ۱۹۱۷ به یک میلیون و صد هزار نفر در سال ۱۹۲۲ رسید)
بولونیا توضیح می‌دهد که حاملین این ایده و رهبران جنبش شورایی در آلمان کارگران متخصص کارخانه‌های ماشین سازی بودند که با تعداد کارگران از ۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر هنوز به سطح تمرکز و بهینه‌سازی معادن و فولاد و الکتریک نرسیده بودند. از یک سو این کارخانه‌ها نیاز به کارگر فنی و متخصص داشتند و از سوی دیگر این کارگران نیز نه تنها توانائی بدست‌گرفتن تولید را داشتند، بلکه حاضر به این کار نیز بودند. لذا خواست‌های خودمدیریتی، چه به شکل سوسیالیزه کردن و چه به شکل رفرمیستی‌ِ شرکت در تصمیم‌گیری‌های کارخانه، خود را در سازماندهی شوراهای کارگری متبلور می‌ساخت. از جانب دیگر امکان و عملی شدن آن نیز تهدیدی مهم برای سرمایه بود. سرمایه در برابر این تهدید، شروع به تغییر ارگانیک – تکنیکی سرمایه کرد و با وجود اینکه فرصت کافی برای این کار نداشت اما توانست از ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ با در دست گرفتن ابتکار و به‌وسیله‌ی تغییر ساختار جهانی تولید این قدرت تهدیدکننده را به زیر افکند. این حرکتی بود که نه احزاب کارگری و نه حاملین شوراها متوجه آن شدند و از درک این تغییردر سازمان تولید در ماندند. و زمانی که کارگران فنی و متخصص دیگر مورد نیاز تولید نبودند، پیشتازی سیاسی آنان هم به پایان رسید. بدین‌ترتیب ضربه‌های انقلابی این جنبش شورایی به سرمایه به شکست انجامید.
بولونیا نتیجه می‌گیرد که مسلح نشدن کارگران نیز به این روند کمک کرد. و شکست جنبش شورایی بدین خاطر نبود که نتوانست اداره تولید را بدست گیرد، بلکه نتوانست رابطه‌ای میان اعتصاب توده‌ای و قیام و نفی کار و شورش و مبارزه‌ی مسلحانه‌ی توده‌ای برقرار کند.
تحلیل این گرایش از شکست انقلابات سال‌های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ بر اساس مسأله‌ی «ترکیب طبقه‌ی کارگر» هرچند تا حدوی خام و ناپخته بود، اما این متد نو در تحلیل طبقاتی، متدی راهگشا بود که به جای خود باید آن را شکافت. پرسش این متد، بررسی ترکیب طبقه‌ی کارگر، البته نه برای قشربندی آن و مثلاً تمرکز روی پیشرفته‌ترین قشر طبقه‌ی کارگر، نه برای هژمونی بخشیدن یک بخش از طبقه بر بخشی دیگر، بلکه برای دریافت رابطه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی با انقلاب بود. این مرزبندی‌ای بود با تصوراتی رازگونه و رمانتیک از طبقه‌ی کارگر، تصوراتی که طبقه‌ی کارگر را چون پیکری واحد و بدون تناقض‌های درونی تلقی می‌‌کند. تن واحدی که در‌ واقع دنبالچه‌ و در خدمت احزابی باید باشد که برای رسیدن به قدرت تلاش می‌کنند.

***

نگاهی به ابتکارات توده‌ای (شوراها و کمیته‌های کارخانه و کمیته‌های اعتصابات و غیره) نشان می‌دهد که این‌ها پدیده‌هایی ایستا نبودند و آن‌ها را باید در پویایی‌شان مورد کنکاش قرار داد. هر شورا و یا هر کمیته‌ای با شورا و کمیته‌ی دیگر تفاوت داشت. شوراها در عین حال ممکن بود تنها پوسته‌ای توخالی باشند و حتا عناصر ضدانقلابی را نیز در خود جای دهند. از جانب دیگر برای بسیاری از توده‌ها در آن دوره انقلاب تنها به معنی بهتر شدن اوضاع (با خواست‌های سرنگونی سلطنت، پایان جنگ، حق رأی برای همه، زمین و هشت ساعت کار و غیره) بود. آنان تصوری از انقلاب جهانی نداشتند و بیشتر در سطح ملی برای رسیدن به قدرت، آن‌هم از طریق تصرف کاخ‌های سلطنتی می‌اندیشیدند. از جانب دیگر مشاهده می‌کنیم که پس از شروع انقلاب اختلاف بسرعت در میان صفوف انقلاب رشد کرد.
اما آیا با درکی که ما «امروز» و هرچند با نگاهی واقع‌گرایانه‌تر از شرایط آن دوره داریم، می‌توان در کل به این نتیجه رسید که آن زمان در پایان جنگ اول، انقلابی به مفهوم کمونیستی [با تصوری که ما امروز از آن داریم]‌ در حال «تدارک» نبود؟ و یا کارگران آن زمان «تصوری» از کمونیسم نداشتند و ایده‌های آنان از مدیریت کارگری فراتر نمی‌رفت؟ آیا می‌توان با خوانشی ایجابی از تاریخ، امکان تحولی انقلابی را رد کرد؟ اگر انقلاب به پیش می‌رفت، چه می‌شد؟ و در صورت این پیشروی، کارگران به چه‌چیزی فراتر از آن می‌اندیشیدند و به چه «تصوراتی» می‌رسیدند؟ ما این را به ساده‌گی نمی‌دانیم! ما نمی‌دانیم که اگر مثلاً کارگران در انقلاب مارس ۱۹۲۰ آلمان بر ضدانقلاب پیروز شده بودند و یا اگر در آمریکا ورق به نفع طبقه‌ی کارگر و «کارگران صنعتی جهان» برگشته بود، آنان تا کجا پیش می‌رفتند و چه تحولی انقلابی را تجربه می‌کردند.
در مورد شکست انقلاب باید دانست که قدرت‌گیری ضدانقلاب، که در جریان انقلاب از تجربه‌ی آن بسیار آموخت و پرورده‌تر شد، بسیار مهم بود. در این میان همکاری بی قیدوشرط حزب سوسیال دمکرات‌ آلمان با ارتش برای سرکوب انقلاب، و سرکوب شورش‌های توده‌ای توسط بلشویک‌ها در ۱۹۲۰ و۲۱ به وسیله‌ی ارتشی که توسط تروتسکی دوباره بازسازی شده بود، نقش مهمی را بازی کرد. از جانب دیگر، کارگران شورشی در برابر جنگ داخلی درماندند و راهی برای برون رفت از آن نیافتند و در حالی‌که در این و آن منطقه قوی بودند، اما در سطح کشوری بسیار ضعیف ماندند. اما از آن مهمتر اختلاف در میان طبقات و اقشاری بود که در انقلاب شرکت داشتند. مسأله‌ی دهقانان نه تنها در ایتالیا توسط ضدانقلاب برای رسیدن به قدرت مورد استفاده قرار گرفت، بلکه این اختلافات در روسیه و بسیاری از کشورهای دیگر از مجارستان و مکزیک گرفته تا ایران نیز به جنگ و درگیرهای خونینی انجامید.

امروز ما در کجا ایستاده‌ایم؟
در بررسی تاریخی شکست این انقلابات، جست‌وجوی «اشتباهات و تقصیرات» رهبران به جای بررسی تحولات اجتماعی و روند مبارزه‌ی طبقاتی کارساز نیست. امروز با نگاهی به آن دوره‌ی انقلابی که خیزش طبقه‌ی کارگر در سطحی تقریباً جهانی در جریان بود و این امر در میان نقش‌آفرینان آن دوره به نوعی جا افتاده بود، که انقلاب کمونیستی تنها انقلابی جهانی می‌تواند باشد، و با برداشتن عینکی که امر انقلاب را تنها از دریچه‌ی انقلاب اکتبر می‌نگرد، می‌توان به امر انقلاب کمونیستی کنونی اندیشید.
در این صد سال گذشته سرمایه‌داری بحران‌های خطرناکی را تجربه کرده، اما هنوز پابرجاست. طبقه کارگر تغییری اساسی در سطح جهانی پیدا کرده و اینک جدا کردن ملی آن امکان‌پذیر نیست. نه بورژوازی همان مانده، نه پرولتاریا و نه امر دهقانان و نه مسأله‌ی زمین و مسکن. ما در شرایط دیگری بسر می‌بریم. مفاهیم آن دوران نیز چون پارلمان، دولت، حزب، خانواده، کار و کارخانه، ارتش، مدرسه، بوم و میهن ووو در دنیای واقعی به زیر سئوال رفته است. انقلاب کمونیستی، لغو این اشکال جامعه‌ی سرمایه داری و لغو خود طبقه کارگر را در سر دارد و نه «سوسیالیستی کردن کار» را.
در مقایسه با آن زمان، گویی با جهانی دیگر روبرو هستیم. به عنوان مثال ایران را نگاه کنیم. آن زمان یک سوم جمعیت ایران را عشایر تشکیل می‌دادند و کارگر ایرانی به عنوان طبقه‌ای در برابر سرمایه، تازه در اعتصابات کارگران مهاجر به روسیه (از جمله در اعتصاب ۲۵۰۰ نفری کارگران ایرانی معادن مس آلاوردی در ارمنستان امروزی) پا به جهان می‌گذاشت.
در آن دوره‌ها ما با کارخانه‌هایی روبرو بودیم که کارگران متخصص در آن‌ها تعیین کننده بودند؛ آنها را نمی‌شد به‌سادگی جایگزین کرد، آنها برای خود قدرتی تکنیکی بودند. سرمایه از جمله با فوردیسم این قدرت را شکست و آن‌ها را با کارگران توده‌ای مونتاژکار که به سادگی و بدون آموزش می‌توانستند پشت ریل تولید بایستند، جایگزین کرد. این بار این کارگران به صورتی توده‌ای به مقابله برخاستند و با نفی کار، سابوتاژ و اعتصاب بویژه پس از سال‌های ۱۹۶۶ به بعد، دور جدیدی از مبارزه را آغاز کرده و سرمایه را دچار بحران ساختند. در پاسخ اما، سرمایه شروع به جدا کردن بخش‌های تولید از هم و پخش شبکه‌ی تولید در جامعه پرداخت. امروزه ما با تکه‌تکه شدن روند کار و محل‌های تولید روبرو هستیم. اگر زمانی کارگران در کارخانه‌های هزارنفری در کنارهم کار می‌کردند و در خانه‌های سازمانی در کنار کارخانه متمرکز بودند، اکنون بیشتر با محل‌های کار کوچک روبرو هستیم، یا با کارگرانی که در محلی مشترک کار می‌کنند، ولی از لحاظ بستگی به کارفرما، شغل و میزان مزد وغیره، به انواع گوناگونی طبقه‌بندی شده اند. آبادان پنجاه سال پیش را با عسلویه کنونی و سیستم پست پنجاه سال پیش آلمان را با اکنون مقایسه کنید. اما این تحول روی دیگری هم دارد. سرمایه در این حرکت، کارخانه‌ها را از صورت جزیره‌های تولید در اینجا و آنجا در سطح کل جامعه پخش کرده است. کارگران از تعدادی معدود و متمرکز در این‌جا و آن‌جا به کل جامعه گسترش یافته اند، گویی کل جامعه به کارخانه تبدیل شده است. این یعنی اجتماعی شدن تولید به معنای واقعی و عینیت یافتن هرچه بیشتر امکان کمونیسم.
همان‌گونه که گفتم شاید امروز صحبت از انقلاب اصلاً روزآمد به‌نظر نیاید، اما اگر نگاه‌مان را به جهان بیندازیم، به چین باهزاران اعتصاب، به ویتنام، به کامبوج، به بنگلادش، به مصر و …، و به مبارزات خونبار کارگران معدن درآفریقای جنوبی گرفته تا کارگران نفت در قزاقستان، دریافت دیگری از وسعت مبارزه‌ی طبقاتی و امکان انقلاب پیدا می‌کنیم. در عین حال می‌دانیم که پرولتاریا از ۱۸۴۸ به بعد همواره مجبور شده است اشکال جدیدی از مبارزه را پیدا کرده و به کار گیرد. پرسشی که امروز نه تنها تئوریک، بلکه عملی است، این است که در این میان و در برابر استراتژی نوین سرمایه، طبقه‌ی کارگر چه اشکال نوین سازمانیابی را به وجود آورده و یا باید بوجود آورد؟
و پرسش اساسی‌ دیگر، رابطه‌ی میان این مبارزه‌ی طبقاتی با خود انقلاب است. به درستی که مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر نه تنها با طبقه‌ی بورژوازی بلکه با خودش نیز در جریان است – چرا که خود او نیز هر لحظه روابط سرمایه‌ را بازآفرینی می‌کند و مدام در درون خویش، میان زن و مرد، میان این و آن ملیت، میان این و آن رنگ پوست و الی‌آخر دیوار می‌کشد و آن را فرو می‌افکند. آری رابطه‌ی این مبارزه‌ی طبقاتی با خود انقلاب چگونه برقرار می‌شود؟

با امید به بحثی سازنده و پربار!
بهروز دانشور. اکتبر ۲۰۱۷

پانوشت‌ها

۱. نک. به Paul Avrich: V. M. Eikhenbaum (Volin): The Man and His Book, in: Anarchist Portraits. Princeton 1988, p. 134

۲. معمولاً وقتی از انقلاب آلمان صحبت به میان میآید، نوامبر ۱۹۱۸ مورد نظر است. در صورتی که انقلابی که از این انقلاب سیاسی بسیار فراتر رفت و شکل انقلاب اجتماعی به خود گرفت، انقلاب مارس ۱۹۲۰ بود. پس از شکست آن، تلاش ضدانقلاب و فاشیسم برای زدودن آثار این انقلاب از حافظه‌ی تاریخی بسیار موفق بوده است. به طوری که بندرت اثری تاریخی از آن در آلمان یافت می‌شود و اگر در کتاب‌های تاریخی از آن یاد می‌شود، از آن بیشتر به عنوان قیام روهر یا قیام مارس یا جنگ روهر سخن می‌رود. در مارس سال ۱۹۲۰ پس از کودتای ارتش آلمان که به کودتای کاپ معروف است، کارگران در سراسر کشور با اعتصاب عمومی و مبارزه‌ی مسلحانه، این کودتا را با شکست روبرو ساختند. اما پس از آن نیز از پا ننشسته و در مبارزه‌ علیه بورژوازی و دولت حاکم سوسیال‌دمکرات به قیامی انقلابی در منطقه‌ی صنعتی روهر آلمان روی آوردند. کارگران مسلح (در ابتدا با سلاح‌هایی که خود در فرار از جنگ و پایان آن به‌ همراه آورده و تحویل دولت نداده بودند) در عرض چند روز شهرهای مهم منطقه را یکی بدنبال دیگری در دست گرفتند. بارزترین شاخص این جنبش، شرکت همه‌ی کارگران، چه آن‌ها که در شوراها سازمان یافته بودند و چه کارگران ساده، در آن بود. و این تمامی جریان‌های انقلابی را در برمی‌گرفت، از سندیکالیست‌های انقلابی، کمونیست‌‌ها، کمونیست‌های چپ، سوسیال‌دمکرات‌های مستقل تا هواداران اتحادیه‌ های انقلابی. کارگران ارتشی بنام ارتش سرخ روهر تشکیل داده بودند که به تخمین از حدود هشتاد هزار نفر کارگر تشکیل شده بود. در کل منطقه‌ی صنعتی روهر، قدرت به مدت سه هفته در دست کارگران بود. این انقلاب نشانه‌ی بارزی بود از دینامیسم خودسازمان‌یابی پرولتاریا. اما به دلایل گوناگونی از جمله تنها ماندن انقلاب در منطقه‌ای از آلمان و عدم حمایت مناطق دیگر از آن، جنگ داخلی توسط ارتش و دولت سوسیال دمکرات علیه این انقلاب و سرکوب خونین آن و همین‌طور اعتقاد همگانی رهبران سیاسی آن، از رهبری حزب کمونیست آلمان، سوسیال‌دمکرات‌های مستقل گرفته تا سندیکالیست‌‌های انقلابی که زمان را برای انقلاب سوسیالیستی آماده نمی‌دانستند، این انقلاب به شکست انجامید. از منابع ارزنده در مورد این انقلاب، کتاب سه جلدی «انقلاب مارس» است با مشخصات:
Erhard Lucas. Märzrevolution. 3 Bde. Frankfurt a.M., Roter Stern 1994, 1983, 1978
و از مدارک بسیار نادر در مورد آن انقلاب، فیلم مستند و دیدنی است بنام «ارتش سرخ روهر»، با مشخصات زیر:
Rote Ruhrarmee 1920, Film von Heiner Herde (1979, NDR 3) :https://www.youtube.com/watch?v=U8kQamUGuOw

۳. نک. به Paul Mattick, Der Leninismus und die Arbeiterbewegung des Westens, 1970 https://www.marxists.org/deutsch/archiv/mattick/1970/leninismus.htm

۴. نک. به Ethnologischen Exzerpthefte (Hrsg. Krader 1976)

۵. نک. به محموعه‌ی آثار مارکس MEW 19, S. 388

۶. نک. به The Agrarian Question in the Russian Revolution: From Material Community to Productivism, and Back, Loren Goldner, 2014. http://breaktheirhaughtypower.org/the-agrarian-question-in-the-russian-revolution-from-material-community-to-productivism-and-back/

۷. نک. به A. M. Pankratova, Fabrikräte in Russland, Der Kampf um die sozialistische Fabrik, Frankfurt am Main, 1976

۸. نک. به Paul Mattick, Der Leninismus und die Arbeiterbewegung des Westens, 1970

۹. نک. به Die verratene Revolution, 1936, Kapitel I: »Was ist erreicht?«

۱۰. «کمیته‌‌های کارخانه و مبارزه برای سرنوشت انقلاب ۱۹۱۷ روسیه»، پال فلن لی، برگردان آبتین درفش، انتشارات پروسه

۱۱. نک. به Arbeiterbewegung. Theorie und Geschichte: Jahrbuch 3, 1975, S. 343

۱۲. نک. به Sergio Bologna/Massimo Cacciari: Zusammensetzung der Arbeiterklasse und Organisationsfrage, Berlin 1973

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s